أبو الحسن العامري
299
رسائل أبو الحسن العامري
در اينجا دوگانگى كالبد جسماني وعقل نفساني برقرار است وحاكميت عقل بر أمور كالبد ، دليل است بر قدرت آن در مفارقت از تن . اينجا دليل استوارترى نيز هست كه ابن سينا در اثبات نفس وروحانيت وخلود آن از آن استفاده كرده است ، يعنى تباين در طبيعت نفس وتن ، بدين ترتيب كه « نقص كالبد موجب نقصان عقل نمىگردد ، زيرا كالبد پس از چهل سالگى روى به نقصان وپژمردگى مىگذارد وعقل همچنان به تكامل خود ادامه مىدهد ودر شصت سالگى به كمال خود مىرسد ، وگاه انسان در كمال صحّت كالبد علوم وحكمتها را فراموش مىكند ودر هنگام بيمارى واستيلاى ضعف وناتوانى بر تن ، آنها را به ياد مىآورد . وچون عقل انساني داراى چنين وضعي است ، بايد نفس بواسطهء آن باقي ابدى باشد بويژه آنكه محل فضايل جاودانه است . » عامري از طريق تحليل لغوى نفس در تعبيرات متداول بين مردم به اثبات تجرّد وخلود نفس پرداخته است ، طريقهاى كه پيش از أو سابقه ندارد . مردم گويند : « فلان كس داراى « نفس بزرگى » است ، يا « حقير النفس » است ، يا « ذكى النفس » ، يا « بليد النفس » ، يا « عفيف النفس » وغيره است ومعنى اين تعبيرات آن است كه بزرگى وكوچكى نفس وهشيارى وكودنى وپاكى وناپاكى آن ، معاني موجودى است مستقل از تن ، وگر نه اين اطلاقهاى معمول دروغ وخلاف واقع بود ، در حالي كه در بين طبقات عقلاء هيچ كس منكر صحت آنها نيست . » به عبارت ديگر ، براي آنكه بزرگى نفس معنى داشته باشد بايد لفظ داراى مسمّاى موجود باشد وگر نه لفظ وعبارت بر لا شئ دلالت خواهد كرد ولغو وبىمعنى خواهد بود ، در صورتي كه مردم اين ألفاظ وعبارات را داراى معاني جدّى مىدانند وهيچ عاقلى منكر درستى آنها نيست . پس اين معاني داراى ذات موجود هستند وچون اين گونه معاني با يكديگر متضادند مانند كبر نفس وحقارت نفس ، پس در ذات خود نيازمند به موضوعات حامل ، يعنى جواهرند . حامل معاني فوق الذكر يا كالبد انساني است يا جزء خاصّى از آن يا چيز ديگرى كه همراه با كالبد است يا تركيبي از كالبد وامر ديگرى حامل آنهاست . كالبد تنها يا جزئي از آن نمىتواند حامل آن باشد ، زيرا اگر كالبد بدون حيات باشد نسبت اين معاني بدان ، محال است ومركّب از كالبد وچيز ديگرى نيز نمىتواند باشد ، زيرا انسان گاهى برخلاف خواست وهواي كالبد عمل مىكند وامر مشترك ذاتي بين دو چيز ، ممكن نيست تحت سلطهء يك جزء ومورد مخالف آن واقع شود . پس راهى باقي نمىماند مگر آنكه جوهر ديگرى مقترن با كالبد باشد ومستقل از آن حامل معاني نفساني گردد . واز آنجا كه اين گونه معاني در طول زمان افزونى مىيابد ، در حالي كه كالبد رو به ضعف ونقصان مىرود ، پس حامل آن نمىتواند با از بين رفتن جزء كالبد وجدا شدن از آن متلاشى